ای دل من گر چه در اين روزگار
جامه رنگين نمی پوشی به کام
باده رنگين نمی نوشی زجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت ـ از آن می که می بايد ـ تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم!
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار .
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
نوشته شده توسط میر جلیل لوحی در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 18:43 | لینک ثابت |



