
تصوركن اگه حتي تصور كردنش سخته
نه بمب هسته اي داره نه بمب افكن نه خمپاره
ديگه هيچ بچه اي پاشو را روي مين جا نمي ذاره
همه بي درد بي دردن
تو روزنامه نمي خوني نهنگها خودكشي كردن
جهاني را تصور كن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودكامه بدون وحشت وتابوت
جهاني را تصور كن پر از لبخندوآزادي
تصور كن اگه حتي تصور كردنش جرمه
اگه بابردنش گلو پرميشه از سربه
تصور كن جهاني رو كه توش زندان يه افسانه است
تمام جنگهاي دنيا شدن مشمول آتش بس
كسي آقاي عالم نيست برابر با هم اند مردم
تصور كن تو مي توني بشي تعبير اين رويا
(شهیارقنبری)
دلواپسي هامو بگير از من
غمهاتو اي آينه حاشا کن
قدري بخند و روشني ها رو
تو چشم خيس من تماشا کن
تو سالها همزاد من بودي
تصويري از ديروز و امروزم
همت کن و ياري کن و بگذار
تا مهربوني را بياموزم
آينه اي همسايه کاري کن
تا ساعتي پيش تو بنشينم
جز سايه سار مهربون تو
چيزي نه مي خوامو نه مي بينم
يک عمر دنبال چه مي گشتم
در سايه سار بي تماشايي
يک عمر گشتم تا که فهميدم
تو سايه بون خستگيهامي
ای دل من گر چه در اين روزگار
جامه رنگين نمی پوشی به کام
باده رنگين نمی نوشی زجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت ـ از آن می که می بايد ـ تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم!
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار .
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

پرکن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرد آب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند دلکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارهٌ اندیشه های گرم
تا مرز ناشناختهٌ مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب ...
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پرکن پیاله را




