تبليغاتX
********************************* دوست من سلام و درود بر شما ضمن خير مقدم********************************* بدون شرح

تصور كن

 


تصوركن اگه حتي تصور كردنش سخته

جهاني را كه هر انسان دراون خوشبخت خوشبخت

جهاني كه در اون پول ونژادوقدرت ارزش نيست

جواب همصدايي ها پليس ضد شورش نيست

نه بمب هسته اي داره نه بمب افكن نه خمپاره

ديگه هيچ بچه اي پاشو را روي مين جا نمي ذاره

همه آزاد آزادن

همه بي درد بي دردن



تو روزنامه نمي خوني نهنگها خودكشي كردن

جهاني را تصور كن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودكامه بدون وحشت وتابوت

جهاني را تصور كن پر از لبخندوآزادي

لبالب از گل و بوسه پر از تكرار آبادي

تصور كن اگه حتي تصور كردنش جرمه

اگه بابردنش گلو پرميشه از سربه

تصور كن جهاني رو كه توش زندان يه افسانه است

تمام جنگهاي دنيا شدن مشمول آتش بس

كسي آقاي عالم نيست برابر با هم اند مردم



بدون مرزو محدوده وطن يعني همه دنيا


تصور كن تو مي توني بشي تعبير اين رويا


(شهیارقنبری)

نوشته شده توسط میر جلیل لوحی در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 10:10 | لینک ثابت |

دلواپسي هامو بگير از من


غمهاتو اي آينه حاشا کن


قدري بخند و روشني ها رو


تو چشم خيس من تماشا کن


تو سالها همزاد من بودي


تصويري از ديروز و امروزم


همت کن و ياري کن و بگذار


تا مهربوني را بياموزم


آينه اي همسايه کاري کن


تا ساعتي پيش تو بنشينم


جز سايه سار مهربون تو


چيزي نه مي خوامو نه مي بينم


يک عمر دنبال چه مي گشتم


در سايه سار بي تماشايي


يک عمر گشتم تا که فهميدم


تو سايه بون خستگيهامي

 

نوشته شده توسط میر جلیل لوحی در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 11:18 | لینک ثابت |

ای دل من گر چه در اين روزگار

جامه رنگين نمی پوشی به کام

باده رنگين نمی نوشی زجام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت ـ از آن می که  می بايد ـ تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم!

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار .

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

 

 

نوشته شده توسط میر جلیل لوحی در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 18:43 | لینک ثابت |

 

پرکن پیاله را

کاین آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

 

این جامها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرد آب می رباید و آبم نمی برد

 

من با سمند دلکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستارهٌ اندیشه های گرم

تا مرز ناشناختهٌ مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

 

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

 

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل که :       آب ... آب ...

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پرکن پیاله را

 

نوشته شده توسط میر جلیل لوحی در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 15:47 | لینک ثابت |
  

 

 

 

 

 

 

 عرفان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط میر جلیل لوحی در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 19:39 | لینک ثابت |